تبليغاتX
...این کاغذین جامه
...این کاغذین جامه

یافتن آنچه گم اش کرده اید لذت بخش تر است یا پیدا کردن چیزی که هرگز از آن شما نبوده است؟


فضل‌ا... رضا، نه تنها برای برای ایرانی‌ها و دانشمندان و عالمان و دانشجویان ایرانی، بلکه در عرصه علم مهندسی چهره شناخته‌شده‌ای در جهان است؛ وی که  زاده 1293 خورشیدی در رشت است، امسال 98 ساله شده است.

نام پروفسور رضا، نیازمند آن نیست که من در معرفی آن چیزی بنویسم؛ دانشمندی که همه جهان او را می‌شناسند و پروژه‌های بزرگی در مهم‌ترين مراکز علمی دنيا، چون ناسا، به همت و مدیریت او انجام شده است.

با پروفسور رضا، که اين روزها با برنامه‌اي بسيار فشرده در ايران حضور دارد، دوشنبه 25 اردیبهشت، به بهانه بیستمین کنفرانس مهندس برق ایران و برای دعوت‌اش به این کنفرانس دیداری داشتم در محل اقامت‌اش. پیرمرد با اینکه در آستانه صدسالگی است، پنجاه‌ساله می‌نمود با قدرت تحلیل، تمرکز، بیان و دقت یک مهندس جوان! آنچه در این دیدار دلنشین حدود دوساعته گذشت، جز اخبار کنفرانس و دعوت و بحث‌‌های علمی و... صحبت‌های خودمانی او بود و نکته هایی که من در خلال جملاتی از او آموختم و بازگفت آن را، شاید نوعی وظیفه می‌دانم.

دانشمندی در ردۀ پروفسور رضا که در دنیای علم تحولات فراوان ایجاد کرده، آثارش سال‌ها مرجع رشته‌های مهم مثل مهندسی برق و مخابرات و سیستم و اطلاعات بوده، صاحب‌نظر و تئوریسین مدار و سیستم است و قریب شصت سال پیش، آثارش کتب مرجع مهندسی جهان بوده است، وقتی صحبت از کارهای قلم و فرهنگی‌اش به‌میان آمد، گفت که بازدیدی از دانشکده فنی فومن دانشگاه تهران داشته که به همت و نیت خیّری از اهالی گیلان ساخته شده است و این کار او را سخت تحت تاثیر قرار داده است.

پروفسور رضا گفت که کارِ این فرد را، از خدمات علمی خود شایسته‌تر و ماندگارتر می‌داند و گفت که در عرصه‌ي علم، حتی اگر بزرگ‌ترین جوایز را هم بگیریم، واقعیت آن است که جمعی پس‌آمد از دانشمندان، آن را به پیشکسوتان داده‌اند یا گروهی دانشمند و عالم، تصویب کرده‌اند فلان مقام و فلان عنوان به فلان کس داده شود، در حالی‌که کار خیر، ماندگاری‌اش بخاطر آن است که مصوب کسی نیست و کسی تعیین نمی‌کند که کس دیگری خیّر باشد... و به همين دليل که خالص‌ترین نیت‌ها در آن است، بر عکس علم که وقتی کهنه مي‌شود، اثر خود را از دست مي‌هد، کار خیر، هر چه بيشتر بر آن زمان بگذرد، ارزشمندتر می‌شود و اثر‌بخشی‌اش بیشتر.

ديگر آنکه، پروفسور رضا، اظهار کرد که برای علم زحمات زيادی کشيده و سهم‌اش را به اين عرصه ادا کرده و از سال‌ها پيش، تصميم گرفته به فرهنگ غنی ايران و مآثر آن بپردازد. به گمان او ، همه ما به فرهنگ و ادبيات ايران مديونيم و روزی بايد دين خود را به آن ادا کنيم؛ نه اينکه حس کنيم چون در عرصه علم کاری کرده‌ايم، نبايد به اين عرصه، که ميراث ملی ماست، خدمتي داشته باشيم و اين کار را وظيفه ديگران بدانيم. علم، ميراث جهانی است و ادبيات و فرهنگ، ميراث ملي و وطنی ما ايرانيان...

Picture Hosted by Free Photo Hosting at <A href="http://www.iranxm.com/

راستش نه اینکه از آن دیدارِ دلنشين به این سو، به علم بدبین شده باشم، اما واقع آن است که بعد از بیرون‌آمدن از آن فضای ساده و عمیق، مرتباً می‌اندیشم که علم، آیا می‌تواند رمزِ ماندگاری آدم شود و اگر حتی شد، آیا چون ارزشی اکتسابی از سوی دیگرانی است که در راه کسب مدارج آن می‌کوشند، آیا به اندازه نیکويی‌های ذاتی، مثل کار خیر و زیبایی‌های روحی دیگر، ارزشمند هست؟! آيا بين «ماندگاری به واسطه کار علمی» و «ماندگاری به‌واسطه کار خير و نيکویی»، فرق فارقی وجود دارد؟!

شايد فردوسی توسی نيز، وقتی هزار سال قبل مي‌گفت:

فريدون فرّخ فرشته نبود/به مشک و به عنبر سرشته نبود

ز داد و دهش يافت اين نيکوی/ تو داد و دهش کن فريدون تووي...

به همين فرق مي‌انديشيد...

هنوز به جوابی نرسيده‌ام...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:10 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

شترهايي که مي‌روبند شن‌های بيابان را

فرازِ خاک مي‌جويند چاووشِ شتربان را

حسابِ يافتن بيرون‌تر از اعداد و ارقام است

تو مجنون مي‌شماري روز و شب ريگِ بيابان را!

به «سعیِ جست‌وجو» آدم چنين آواره شد اماـ

به غفلت آدمی پرورد قول «گندم و نان» را

چرا بيهوده غفلت‌خوابِ لفظِ واجب و ممکن

ورای لفظ بايد جست آن معنای پنهان را

جنونِ گل‌شدن را هفت دشتِ خشک در پيش است

گل از هفتِ گريبان مي‌دمد، واکن گريبان را

نبرد آدم و ابليس را همواره آدم باخت

فضيلت‌هاست در «حسنِ عمل» بر بنده شيطان را

 

شبيه خواب خرگوش است غفلت‌های ما شايد

بياشوبد رسولِ ماه اين تاريک نسيان را...

                                                         محمدرضا تقی دخت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:26 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

بندِ آب را که بر‌مي‌دارند، خاصّه در جوي‌های خشکِ سال‌ها آب‌نديده و بی‌گذر، خاک و برگ و شاخه‌‌‌شکسته‌های خشک و... هر چه هست، بر سرِ آب مي‌دود و مي‌غلتد... آب، این ‌همه را، به آرامی بر سرِ هم مي‌دواند و پيش مي‌برد و دور مي‌کند، و ساعتی بعد، از جوی، جز آب زلال چيزی نمي‌گذرد...

انسان، بسا که چون جوی، زخارفِ فراوان را در خود جذب مي‌کند؛ مأمن بسياری از اين‌ها، اصلا جز وجود آدمی نيست... دروغ  کجا بنشيند جز در روانِ آدمی، و کينه و حقد و ناپاکی و ناراستی و بسياری شناعت‌ها و دنائت‌ها کجا؟! در جانِ بهيمه، جز غريزه، خبر از چيز ديگر نيست... همه چيز در اين عالم، مضاف بر آن‌چه متعلَّق نفسِ حيوانی است، مأمن‌اش در آدمي‌است... از بدِ آن نيز، نه عقل، مي‌تواند همواره بازدارنده و دورکننده باشد، و نه ايمان و اخلاق و جز آن، از آنچه آدمی را در آغاز به سنجه و ميزان داده‌اند...

باغِ جانِ آدمی ـ‌باری‌ـ برگِ خشک دارد، شاخه‌ي شکسته دارد، سَرروب‌هایِ بادآورد از جا‌های ديگر را دارد... و اندک‌اندک، اين‌ها بسيار مي‌شود، اما پراکنده و پنهان در شيار‌های جان آدمی؛ یعني آنجا که از سطحِ ظاهر و ديدرس دور است... ظاهر، چه بسيار که آراسته است و پاکيزه و مصفّا؛ مانند باغ، که از دور... در جوي و چاله و گودالِ باغ، اما خبرها هست از سَرروبِ باد و سرريزِ نادرستی و ناراستی... حتي باغبان، خود نيز بسيار که بی‌خبر مي‌ماند از اين همه ناخالصی و نادرستی، تا آن‌گاه که بندِ آب را بر مي‌دارد و در دنبالِ آن روان مي‌شود...

گاه نياز است آدمی بندِ روح را بردارد تا جريانِ آرام و روان آن، آنچه ‌را در رگ و پيِ جانش نشسته، بر سر هم بدواند و بغلتاند و از باغِ جانش دور کند...

گاه نياز است آدمی باغبان خويش شود...   

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 13:16 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

                                                    هـركه را در عشق رمز آموختند
                                                    مُهــر كردند و دهـانش دوختند

 آفتاب هم حتي...

چراغ چشم‌هاي تو

        ـ تنهاـ

                    شب نبود

 

از آغازِ روز

          مردي تو را مي‌جست

          ـ كودكي، خودش را ـ

     و پرنده‌اي بر دريچه‌اي نمي‌تابيد

شايد

هيچ‌كس نديده بود

           چكمه‌هاي كودك را

                پر شده از باران

                          از كودكي

                          از جست و جو...

 

از دريچه پرنده‌اي نمي‌تابيد

و ما، وا مي‌نهاديم به هروله

                         روز را

             و نمي‌ديديم

                         خورشيد را

وقتي پرنده‌اي از دريچه‌اي نمي‌تابيد...

 

از آغاز سنگ

مردي تو را مي‌جست

             ـ كودكي، پرنده را ـ

و سنگ‌هاي آ‌غازين

              پرنده‌هاي ذهن شاعر را فراري داده بودند

                           پرنده‌هاي تابان دريچه را

                            و پرنده‌اي بر دريچه‌اي نمي‌تابيد

    از آغاز راه

مردي تو را مي‌جست

        و پاياني نبود راه‌ها را

         چونان‌كه آغازي

و مرد در ابتداي خودش ايستاده بود

                     در ابتداي درخت

                               پايانِ شن

پرنده‌اي به هروله دريچه را مي‌جست

كودكي در كوچه‌هاي گيج مي‌گشت

                       با چكمه‌هايي از باران پر،

                                از جست‌و‌جو پر

و پرنده‌اي در باران چشم‌هايش نمي‌پريد

چشم‌هاي كودك ابري بود

چكمه‌هاي كودك ابري بود

                و پرنده‌اي بر دريچه‌اي نمي‌تابيد...

 

كودك در ابتداي خودش بود

           ـ باری‌ـ در انتهاي خودش

كه آن پرنده بر دريچه نشست

كه آن پرنده

                    تابيد...

درخت‌ها بزرگ شدند

كودك به بـار نشست

      و ابرها

       ـ آيه‌هاي گنگ آغازين‌ـ 

       از آسمانِ روز كنار رفتند

       از آسمانِ سنگ

       آسمانِ راه

       درخت

       از آسمانِ چشم‌هاي كودك

       از آسمانِ چكمه‌هاي كودك

پرنده از دريچه تابيد

و پرندگان به هروله بر دريچه‌ها بال تكاندند...

   

كودك به بار نشست

كودك به بار مي‌نشست

و تو در ايوانِ بعد‌‌از‌ظهر

          ـ خيس از باران ـ

مرا به نوشيدن چاي و لبخند مي‌خواندي

بي‌عطر

     ـ عطر يغما‌رفته ـ

لبخندهايت را

به كودكي بخشيده بودي

به كودكي مي‌بخشيدي

كه هيچ‌كس نديده بود

          چكمه‌هاي پر از باران‌اش را

          چشم‌هاي ابري معصوم‌اش را

          و دست‌هاي پنهان در جست و جويش را

عطرت را از تو گرفته‌ بودند

عطرت را از تو مي‌گرفتند

و تو داراييِ كودكي بودي

گمشده در كوچه‌هاي گيجِ متروك

كودك تو را مي‌جست

كودك از تو پر بود

كودك …

  

آفتاب هم حتي ...

چراغ چشم‌هاي تو

تنها

شب نبود

شب نبود

كه كودك تو را يافته بود

ـ پرنده تابان بر دريچه‌هاي گمشده راـ

و چكمه‌هاي كودك

              در آفتاب گرم تو

              خشك مي‌شدند … 

                                          محمدرضا تقی دخت

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 14:53 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

چه کسی مي‌تواند در برابر خويشتن بايستد؟!

اين را من بسيار و از بسياران پرسيده‌ام بی‌جوابی... ميقاتِ آدمی، ايستادن است در برابر خويش، اما دريغ، که نهجِ ناگزیرِ آدمِ امروز، عقل است و پایِ عقل که در ميان، آدمی، عاجز از مکابره‌ي با خود...

آدمی در حکم «نايي» است که مي‌دمد و هر که گاه در خويش بدمد، باری‌، شور برمي‌خيزاند... عقل، پابندِ روح آدمی است، بزرگ و سنگين چون غُل و زنجيرِ بنديان... بند که باشد، حرکت کوتاه است و جانکاه... روح زخم و خراش مي‌گيرد در بند، چون ساقِ پايِ بندی... پس، آدمی برای گاه‌ها و گام‌هايش حساب مي‌اندازد، فاصله‌ها و حرکت‌ها را مي‌سنجد، سرعت‌اش را کم مي‌کند و گاه هيچ... و اين‌چنين، روح زمين‌گير مي‌شود و گورزاد...

آدمی را عقل، افليج کرده‌است...زمين‌گيریِ روحِ آدمی، از وزنه‌ي سنگينِ عقل است، و گرنه، افضلِ انواعِ  عالم را، پرنده‌بودن و رها بودن، خود شانی نبود...

ميقاتِ آدمی ـ گفتم‌ـ ايستادن است در برابرِ خويش و تعظيم به عشق ـ‌اين بی‌خرديِ جاويدان‌ـ‌... از شما مي‌پرسم: کدام کس به واسطه‌ي عقل، ماندگارِ اوراقِ تاريخ شد؟! حکيم‌ترين حکماء هم، تا از اين «بي‌خردی» بهره‌ نيافتند، رازی بر آن‌ها مکشوف نگشت؛ همين است که گفته‌اند عقل را، تا بندي‌ات نکرده، بندی کن!

کُلّما حَکَم بهِ‌العقل حَکَم بهِ‌الشّرع و کُلّما حَکَم بهِ‌الشّرع حَکَم بهِ‌العقل... اين کُلّما و آن کُلّما را بهل...اگر سودایِ ايستادن در برابر خويش‌ات هست، باری، « کُلّما حَکَم‌ بهِ‌ العشق...»

شنيده‌اي که بر پوستِ خر، هيچ‌گاه چیزی بر نوشته باشند؟! بی‌قابليت بوده‌است... پوستِ آهو بوده که او را بهره‌اي بوده از زمره‌ي صفات، از جمله قابليتِ زيبايي... اين زيبايي، خود، در کلام و کلمه مي‌شود حکمت... مي‌شود عشق...

قابل بايد شد...

پوست بايد انداخت...

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:13 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

از آغازِ روز، خورشيدِ اول که دميد و فرو شد، از او خاطره‌ای بيش نماند... در نخستْ شبِ آفریدگی، آدمی انديشيد که «آن گرما و نور که بود و بی‌دريغ بود چه شد؟!»... شبِ نخست که می‌گويند بر آدمی گران گذشت، همين بود...

تا باز مهر بر سپهر بر شود، شب بود و خاطره‌ای... آدمی دلتنگ مي‌زيست... شب با انجم و اقمارش بود، اما آدمی دلتنگ بود... زيبايي بی‌نظير شبِ نخستِ آفريدگی بود، اما آدمی دلتنگ بود... سکوت زيبا و بي‌انتهای شب بود، اما آدمی دلتنگ بود...

آدمی انديشيد:«شب زيباست با انجم و اقمارش... در مهر اما، گرمی‌اي هم بود...» راست مي‌انديشيد آدمی... شب بود و بي‌نهايت و زيبا بود، چيزی اما کم داشت؛ چيزی از جنس خاطره و راز...

باز صداي سوک‌سوک شب بود و آدمی... شبِ نخستِ آفريدگی چيزی کم نداشت، اما آدمی دلتنگ بود... ثانيه‌ها و دقيقه‌ها مي‌رفتند و به ساعت‌ها تحويل می‌شدند و آدمی آرام شب را سفر مي‌کرد...

در آغاز روزِ ديگر، آدمی بود با شبی که گران برگذشته بود... با خاطره ها و سوداها... ديگر اما، نه مهری بود و نه گرمایی... ابر بود و ابر بود و ابر بود و ابر... با پشته‌های سنگين‌اش تو بر تو...

آدمي با خاطره‌هايش شب را پسِ پشت گذارده بود... پس باز انديشيد:«آن گرما و نور که بود و بی‌دريغ بود چه شد؟! نه، آن خاطره‌ها که بود چه؟!»... و بر آسمان، ابر بود و ابر بود و ابر بود و ابر... با پشته‌هايش سنگين و تو بر تو...

پس بر آستانه آفرينش ايستاد آدمی و بر هرچه خاطره داشت لعنت فرستاد...

و شب، باری، زيباتر بود... با انجم و اقمارش...

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:19 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

همه‌چيز در اين عالم حقیقت دارد... بادهای سرگردان که ويران مي‌کنند و بادهای گرم که ميوه‌ها را شيرين... برف حقيقت دارد همان‌طور که خورشيد... و ماه، که زيبايی بکر شب است، همانطور،که سياهی بی‌دليل هول‌انگيز کوچه‌ها در شب‌های کودکی...

در گذر روزهای زندگی، ما از کودکی‌هامان فاصله مي‌گيريم... از بازي‌های کودکانه... از قهرهای کوتاه و آشتي‌های آسان... از دفتر مشق‌های تنبل که صفحه‌هايشان دير پر مي‌شد... از مدادهایی که نوکشان تند و بي‌دليل مي‌شکست... از ظهرهای خلوت تابستان و توپ‌های پلاستيکی و داد و بيداد دايم پيرمرد اخموی همسايه...

در گذر روزهای زندگی، ما بزرگ مي‌شويم... سبيل‌هایی که روزی با چوب نيم‌سوخته‌ي کبريت بر صورتمان مي‌کشيديم تا در آيينه، بزرگسالی زودرس خودمان را ببینيم، امروز کامل‌اند...صدای معصومانه کودکی‌هامان، حالا شبيه آنچه آرزويش را داشتيم، صدایی کلفت و گيراست؛ حالا از سياهی بی‌دليل هول‌انگيز شب نمي‌ترسيم و نگران شکستن نوک مدادهامان نيستيم... اما قهرهايمان طولانی شده است و آشتي‌هايمان سخت... حالا هرکدام از ما، يک پيرمرد اخموست که بچه‌هاي همسايه راـ که خود ما هستيم‌ـ  به‌خاطر بی‌حوصلگی‌های بعدازظهر خودش دعوا می‌کند...  

همه‌چيز در اين عالم حقيقت دارد... کودکی... نوجواني... جوانی... ميانسالی... و مرگ، که ما هراسان و شتابناک به سمت‌اش مي‌رويم، آنسان که گویی زندگی‌ست...

سال دارد عوض مي‌شود و ما به اندازه‌ي يکسال از کودکی‌هايمان دورتر شده‌ايم... اين هم، مثل همه چيز ديگر در اين عالم، حقيقت دارد...

فقط خواستم همين را بگويم...

سال دارد عوض مي‌شود...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 12:54 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

باران گرفته باز...

باران گرفته باز...

   وز ناودان کهنه‌ي وارون

   بر سنگفرشِ ساکتِ شب مي‌ريزد

 

باران گرفته باز

              و در دستم

              چتری که واکنم ـ باری ـ نيست

شب، خيس... شب، کشيده و بی‌پايان

                          با گام‌هام ـ خسته‌ـ مي‌آميزد

•         

باران گرفته باز

وز ناودان کهنه‌ي وارون...

 •         

 شب

     بی تو سرد و ساکت و سنگين‌ است

انگار يک نفر امشب،

                  شب را سياه و خيس نوشته...

باران گرفته باز

               ـ و يکريزـ

              آب از چنارهای خيابان مي‌ريزد

                    ـ تهران، وليعصر، فرشته... ـ

 •         

از ناودان کهنه‌ي وارون

شب مي‌چکد دوباره و تنهایی...

                                           محمدرضا تقی دخت

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 16:46 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

بگذشته از "اما" و "چه" و "شايد" و "کاش‌"ام

عشق است و جز اين نيست تمنا و تلاشم

چندی‌ست حياتم رمق تازه گرفته‌ست

بايد بروم باغچه را آب بپاشم

من شاعرم و تيشه‌ام از جنس خيال است

بايد که تو را از کلماتم بتراشم

مهلت‌بده... دلبسته "دنيای دو چشم‌"ام

دل‌خوش مکن اي مرگ به اين "دورمباش"‌ام

 

يک روز اگر دست تو در دست کسی... نه!

اي کاش که آن روز نه باشی و نه باشم...

                                                      محمدرضا تقی دخت

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 10:24 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

بخاراي هشتاد و چهارم، با وجود کسالت علی دهباشی روی دکه مطبوعات رفت. دهباشی در این شماره از بخارا، پرونده‌اي بازکرده برای استاد بديع‌الزمان فروزانفر، و خودش در اين‌باره نوشته:

       «از هر مطلبی که بگذریم ممکن است در ذهن شما خواننده ي مجلة بخارا این سئوال پیش بیاید که چرا فروزانفر؟ تصور می‌کنم زندگی فروزانفر از یکسو و آثارش شامل کتاب‌ها و مقالات از سوی دیگر، می‌تواند برای نسل جدید استادان و دانشجویان زبان فارسی نمونه‌ي بسیار آموزند‌ه‌ای باشد. خوشبختانه بسیاری از دانشجویانی که محضر او را درک کرد‌ه‌اند و بعدها از استادان بحق نامدار دانشکدة ادبیات شدند، در طی مقالات این شماره و جاهای دیگر از سلوک و روحیه و شیوة تدریس او به تفصیل سخن گفته‌اند و نکات بسیار مهمی را برشمردند که هر کدامش می‌تواند قابل تأمل و آموزنده باشد. بدیع‌الزمان فروزانفر به نسلی از استادان ما تعلق داشتند که در بسیاری زمینه‌ها در یک عمر نسبتاً کوتاه به اوج و تسلط رسیده بودند. به‌راستی چگونه می شود در ادبیات کلاسیک ایران آنچنان متبحر و استاد شد که فروزانفر بود؟ آیا غیر از این است که آنها زندگی می‌کردند تا بیاموزند و زبان فارسی برایشان مأمن و پناهگاهی بود که آنها را حفظ می‌کرد از افراط‌ها و تفریط‌ها در زندگی؟».

اين پرونده، پرونده‌ای است بسيار خواندنی با يادداشت‌هايی از صاحب‌نامان عرصه فرهنگ و ادب و هنر؛ بزرگانی مثل دکتر مهدوی دامغانی، دکتر مهدی محقق، دکتر محمدرضا شفيعی کدکنی، دکتر محمد استعلامی، دکتر محمدجعفر محجوب، دکتر سيمين دانشور و...

خواندن اين پرونده‌ي خواندنی و نسبتا کامل را ـ که با دقت ‌و وسواس ويژه‌ي دهباشی فراهم‌آمده ـ به همه‌ي دوستان توصيه می‌کنم.

بخارای هشتاد و چهارم، خواندنی‌های ديگر هم دارد: مقالاتی در حوزه نقد ادبی، تاريخ، فلسفه، زبانشناسی و نشر کتاب... که اميدوارم دوستان از خواندن آن‌ها محروم نمانند.

دهباشی در کارِ اين شماره از مجله، ظاهرا دچار کسالت‌های هميشگی‌ شده و آن‌طور که در احوال‌پرسی تلفنی گفت، چند روزی را هم در بيمارستان گذرانده. دعا می‌کنم و دعا کنيد که سلامت باشد و بخارا را که آخرين بازمانده‌ي مجلات قوي فرهنگی و ادبی است، هم‌چنان بر دوام دارد و جز آن، نشست‌های بزرگداشت و بررسی‌ و تحليل‌هایی را که به مناسبت‌های مختلف با عنوان «شب بخارا» برگزار می‌کند، ادامه دهد. اين مرد، يک‌تنه به اندازه‌ي يک سازمان عريض و طويل و يک دانشکده‌ي بزرگ، به فرهنگ و ادب اين مملکت خدمت کرده است.

خدايش سلامت و ماندگار بدارد.

   

نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 11:59 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

این پیوند را ببینید:

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1524965

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 13:44 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

            

صليبِ ننگينی که روزی عيسای ناصری بر آن ميخکوب و کشته شد... چوبه‌ي ‌داری که حلّاج جوان از فراز آن به تماشای حقیقت نشست... درخت انجیری که دوهزار و چندصد سال پيش، روح ناآرام بودا در سايه آن به بيداری جاودان رسيد... خنجری که  بر گلوی اسماعيل خردسال...

شاهدان ايمان فراوان‌اند...

از شما مي‌پرسم: اگر مسيح جوان در "الجليل" به کهنسالی می‌رسيد و مي‌مرد؛ اگر حلّاجِ شيفته و شيدا، عارفی پير و فرتوت چون ديگران مي‌شد و مرگ را دربستر به انتظار مي‌نشست؛ اگر بودا در اشرافيت کاخ پدری و در سايه‌ي‌ ملاطفت ملازمان و چاکران جان مي‌داد و اگر اسماعيل، ترس نفس‌گيرِ کشته‌شدن با کارد آن‌هم به دست پدر را تجربه نمی‌کرد، آيا ايمان، راهی کور نبود؟!

اين‌ها نمونه‌های مشهورترند... شاهدان ايمان فراوان‌اند و شگفتا که هر چه در تاريخ اين ايمان‌هايِ بارور مي‌نگريم، مسئله «ايمان» ابعاد تازه‌اي مي‌یايد؛ صليبِ ننگينی که عيسا بر آن جوانمرگ شد، به نشانه‌ي ايمان مسيحی تبديل می‌شود، چوبه‌ي دار حسين منصور حلّاج، نماد ايمان و اعتقاد راسخ عارفان مي‌شود، درختِ ساده‌ي انجير، به عنوان تمثيلِ ايمان و بيداری تقديس مي‌شود و روزِ هولناک و مرگ‌آورِ دست و پازدن اسماعيل در زیر کاردِ برهنه‌ي پدر، مي‌شود عيد مقدس مسلمانان...

 

هيجانی که در «ايمان عاشقانه» و «عشق مومنانه» است، در هيچ چيز ديگر يافتنی نيست...

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 9:6 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

مادربزرگ‌ام نمونه‌ي واقعی يک زنِ سنتی بود، با همه صبوری‌ها و سختی‌ها... هيچ‌وقت آرامش نداشت و هميشه هم بدهکار خودش بود با همه زحمتی که مي‌کشيد... شعر «مهمانی» را که بريده ی تصويری است از زندگی، سال‌ها بعد از مرگ‌اش، برای همه زنانِ صبور و ساکت ايران نوشتم...

 

بخاری تند می‌سوزد به استقبال مهمان‌ها

و دستی می‌تکاند خاک را از روی گلدان‌ها

کنار طاقچه شمّاطه‌دارِ پير می‌خواند

و زن خاموش سرگرم است با بشقاب و ليوان‌ها

صداي زنگ در... احوالپرسی... خنده... اما زن ـ

به سرعت بايد آتش گل کند بر تاجِ قليان‌ها

 

و آتش مي شکوفد در کمانِ رقصِ آتشدان

که مي‌خوانند زن را با نگاهی تند فنجان‌ها

و زن مي‌آيد و لبخند بر کنج لب‌اش دارد

تکانی مي‌خورند آرام و باز... انبوه مهمان‌ها

و زن تا پرسش يک قند را در چای حل سازد

کمی مانده به پايانِ شب شادابِ «انسان»‌ها

...

بخاری شعله‌اش مرده‌ست و مهمان‌ها همه خوابند

و زن خاموش سرگرم است با بشقاب و ليوان‌ها...

                                                           محمدرضا تقی دخت

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 11:41 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

وسط این همه خبرای بد و بد و بد... دستت درد نکنه آقای فرهادی با فيلمت که خبرش دلمون رو شاد کرد!

از همه بیشتر حیرت کردم که چه قدر بعضی از ما باید با خودمون بد باشیم که نخوایم حتی زیبایی ها رو ببینیم...

 صدا و سیما هم که اگر شریفی نیا و ده نمکی و سلحشور و ... آب بخورن، یا در بازی تیم «یخ سازی نورآباد» با «لاستيک سابی شورآباد» رنگ لباس بازیکن ذخیره پریده باشه، موضوع رو سریع می بره رو آنتن و تو برنامه «راز بقا» هم خبرشو پخش می کنه، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.... احتمالا  دوست داشتن سریال «ستایش» رو بفرستن یا «اخراجی های سه» رو ، و اگه رای آورد، همه بخش های خبری پوشش بدن...

به هر حال به همه تبریک می گم...

فقط همین...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 0:29 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

از اينگونه مردی هستم

                            ـ شاعرـ

پيام‌دارِ پيغامی ساده

                       در جامه‌ي دشوارِ الفاظ

مسافرِ راهی کوتاه

               ـ کِه‌ش مدام

                   دغدغه نرسيدن مي‌آزارد

                   ( بی ‌که گردي از قفاش!)

 

•          

از اينگونه مردی هستم

                              ـ تنهاـ

با جمع بسياران

                ـ که بسيارش در خويش مي‌رنجاند بسياري‌شان

                ـ که حرف ساده‌ي دشوارش

                            به خاک مي‌افتد

                           در آستانه‌ي نگاه‌هایِ مغمومشان!

•          

از اينگونه مردی هستم

                            ـ کودک ـ

برآمده به حستجویِ همبازی‌ای

               ـ به کوفتن و گريختنِ کوبه‌ها

               ـ به ساختن و فروريختن قلعه‌های شنی در ساحلِ خيال

               ـ و خواب ناغافل بعد‌ازظهر تابستان

                                          بر پشتِ‌بام پرگنجشکِ همسايه

                                                                                  ـ گاهِ شکار!ـ  

•          

از اينگونه مردی هستم

                           ـ دشوارـ

گلاویزِ الفاظی ساده

                   که بارِ گرانشان را بر دوش مي‌برم

                                                                ـ شبانروزـ

                          تا فراتر از خويش

                                         صدایی تازه بسازم

                                         يا ـ مگرـ معنایی...

•          

از اينگونه مردی هستم

                            ـ زندانی ـ

در خفتن‌گاهِ  انفرادیِ سلولی خود‌ساخته از کلمات

                             کِه‌ش نه دريچه‌یي‌ست

                                                            به ماهتابی

                             نه روزنی

                                  به "حياطِ کوچک پاييز در زندان"! (1)

 

•          

از اينگونه مردی هستم

                        ـ زنجيریِ خويش ـ

کامور از دوست‌داشتنی بی‌انجام

                           ـ که بهار را با شعله‌ي شمعی سياه افروخت‌ـ

پس کامجوی طلسمی کامگار

                         ـ تا تسکينی باشد

                                                 (شايد)

                        ـ گرمایِ مهربانِ آغوشِ پناهی

                        ـ يا

                                ـ مگرـ

                                        گریزگاهی از حصارها

                                        بی‌دغدغه‌ي گناهی...

 

•          

از اينگونه مردی هستم

                           ـ عاشق ـ

زندان‌بانِ کلماتی ناگزیر و خويش‌آمد

                             کِه‌شان آزادی نمي‌توانم بخشيد

                             کِه‌شان آزادی نمي‌توانم بخشيد

                             کِه‌شان آزادی نمي‌توانم بخشيد

                                                 ـ به جراتی

                                                 ـ يا

                                                          ـ مگرـ

                                                                   جسارتی...

•          

از اينگونه مردی هستم

از اينگونه مردی هستم...

 

                                       محمدرضا تقی دخت

 

 

 1ـ "در حياط کوچک پاييز در زندان"، از اخوان است.

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 13:7 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

پيرمرد خسته بود... از زندگی... از ماندن در دنيایی که يک قرن تجربه‌اش کرده بود... اين سال‌های آخر، هر بار ديدمش دلتنگ بود و من خوب می دانستم که راز دلتنگی‌هايش چیست... می‌خواست برود و اين را می‌توانستی با همه‌ وجودت بفهمی...

ديروز وقتی پيرمرد را با دستان خودم در قبر گذاشتم، همه خاطرات کودکی‌ام مرور شد؛ از قرآنی که به من و خيلی‌های ديگر آموخت تا نمازهای صبح‌های زود و رحل کوچکی که برايم خریده بود تا قرآن را روی آن بگذارم و صبح‌ها همراهش قرآن بخوانم. نمی‌دانم چرا بیش از همه چیز، دیروز، شعر «موسی و شبان» را که در کودکی هميشه برايم می‌خواند، با صدای خودش می‌شنيدم...

غم از دست‌دادن خیلی از اطرافيان، اين اواخر تکيده‌اش کرده بود؛ ديدن مرگ بسياری از نزديکان (همسر و داماد و نوه و...) که همه در ميانسالی يا جوانی او را بدرودی تلخ گفته بودند، سخت هم بود... آن‌هم برای کسی که با غرور بزرگ‌اش، همه چیز را درون‌اش می‌ريخت و خود را نمی‌شکست. فقط می‌گفت که روزش گذشته است و نمی‌داند چرا مرگ به سراغش نمی‌آيد...

پارسال، يک‌بار وقتی برای ديدنش رفته بودم و از احوالش پرسيدم، برايم خواند: دير بماندم در اين سرای کهن من... و باز مثل هميشه حرفی نزد... شاید دیر مانده بود،اما درست و بزرگ و انسان مانده بود...

حالا من دلم گرفته است و دلتنگم... نه برای پدربزرگم... برای سربازی که خاطرات دوران سربازی‌اش در زمان شاهِ پدر را بارها برايمان تعريف کرده بود... برای خاطراتی که از زمان مصدق و کودتا و اتفاقات شهر کوچکی مثل کاشان و توابع کوچک‌تر آن تعریف می کرد... برای قرآن‌های صبحگاه و آن رحل کوچک... برای آن سکوت و طمانينه... برای آن 2 تومانی‌هایی که دور از چشم ديگران در دستم مي‌گذاشت و در دنيای کودکی من گنجی بود... برای صدای قرآن خواندنش... برای ساعتی که زنجیرش را باز می‌کرد و به من می‌داد تا ساعت‌خواندن را ياد بگيرم...برای همه چيزهایی که از او آموختم... برای سال‌های خلوتش با خود، که جهان با همه هیاهویش برایش هيچ بود...

سال‌ها قبل نواری از صدای قرآن خواندنش ضبط کرده بود تا بعد از مرگ‌اش، آن را به جای عبدالباسط بگذاریم... می‌گفت می‌خواهم اين نوار را برايم بگذارید... و عجبا که هرچه در اين دو روز جستند آن نوار را نيافتند و من برای اولين بار، حس کردم عبدالباسط چقدر غريبه است و چقدر بد مي‌خواند...

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 12:3 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

                                                           احترامی به: شادروان استاد ايرج افشار

                                                                               که سال ها بی دریغ در راه فرهنگ ایران کوشید

 

جای سه حرف

                   خالی

                   خط تيره

                   يا ضربدر

                  (فرقی نمي‌کند)

 

کوتاه است

           از انگشت تو تاماه

                                   فاصله

                    به آسمانِ اشارتی…

 

در کلماتِ من

         اندوهان جاری تو

در کلماتِ من

         آواز پر جبرئيل تو

         که جان مي‌گيرد به جای عزرائيل

در کلماتِ من

         مشق‌مرگِ سال‌های تو

         سياه‌چاله‌های انگشتِ اشارتت به ماه

         که تخم مي‌گذارد پرنده‌ي کلماتِ فروغ در آن‌ها...

 

جای سه حرف خالی

           خطي تيره و سياه

           بر گوشه قاب عکس‌ات!

 

انگشتِ کودکی‌ات

    تا

      لمس کند ماه را

      ستاره بچيند تا

      برای جایِ خالیِ عکس‌ات در قاب

در کلماتِ من

           اندوهان جاری تو...

 

گورستانِ مشاهیرِ نام‌ات

مدفن کلماتم

تا

همسايگی دوری

                    اگر باشد...

                                محمدرضا تقی دخت                                   

                                (منتشر شده در: مجله بخارا/ ویژه نامه استاد ایرج افشار)

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 16:42 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

از ابری که می کشد نقاش

        بارانی نخواهد باريد

و نه فراغتی مهيّا

در سايه‌ي درختِ گوشه‌ي بوم

 

بر آستانه‌ي تابلوهايش

               تنهاست از اين‌سان

با انگشت‌های جادُوانه‌اش

با قلم‌موهايش

با سايه‌ها و خط‌هايش...

 

پر نمي‌کند تنهايي‌اش را

                     خدا هم

که در کائنات نقاشی حضور ندارد

و آرامشی

             چون مسيح

             ـ که بر جلجتاست‌ـ

             دروغي ‌بزرگ

             فريبی بر آستانِ دوهزارسال رنگ و بوم

 

خدا

تصوير ممنوعی است برای کشيدن

و مسيح

جز بر صليب کشيده نمی‌شود

      که ميخ‌ها را نمي‌توان کَند

      جز با فوران خون

      از مکانِ کوبشِ ناهموارشان

 

بارانی نخواهد باريد

از ابری که مي‌کشد نقاش

        که خدایی نيست بوم را

        تا فرمان بارشی دهد

        بر ابری که می‌کشد نقاش

        ـ در سايه درختی‌ـ

                         بر بوم...

 

 

از ابری که مي‌کشد نقاش

بارانی نخواهد باريد

             از ابری که می‌کشد نقاش...

 

                              محمدرضا تقی‌دخت

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 15:10 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

«این دفتر بی معنی...»که از این پس شماره به شماره در این وبلاگ بر اوراق آن افزون خواهد شد، در واقع مقالات و یادداشت‌های نویسنده است. من بر کلّ نوشته‌ها و مقالاتم از سال‌های دور تاکنون، عنوان «دفتر بی معنی» را گذاشته‌ام . اين کاغذين جامه، که ـ‌باری‌ـ خرقه‌ای‌ست، همان به قول خواجه: «در رهن شراب اولی» و اين دفتر بی معنی: «غرق می ناب اولی...».

 

 

شاعران و فقيهان

بررسي احكام شعر از منظر فقه اسلامي

توضیح: این مقاله قبلا در خارج از فضای مجازی منتشر شده است.

                                                                                 

 

 درآمد

«مسئله شعر را وقتي انسان از نظر اسلام مطالعه مي‌كند، مسايل عجيبي را مي‌بيند؛ پيامبر هم با شعر مبارزه كرد و هم شعر را ترويج كرد».(مرتضي مطهري، حماسه حسيني، ج 1، ص 225).

اين جمله كوتاه، که بر زبان يکی از مشهورترين عالمان مسلمان معاصر جاری شده است، خواسته يا ناخواسته، حكايت‌گر تضاد بزرگ و اختلاف‌نظر عمده‌اي است كه در موضوع شعر از منظر فقه اسلامی وجود دارد و نشانه‌اي است از منازعه فكري و فقهي مهمي، كه در تاريخ اسلام در باب مسئله شعر ديده مي‌شود. اينكه شعر در اسلام، هنري است پسنديده يا مذموم، نكته‌اي است كه تا امروز، بحث‌ها و نقطه‌نظرات بسياري را در ميان فقيهان و عالمان و شاعران در انداخته و سرانجام نيز به يك نتيجه مصرّح نرسيده است و هر سوي آن معتقداني در ميان مشهور علماء دارد. نوشته حاضر بازخواني كوتاهي است از شرح اين منازعه تاريخي‌ـ فقهي؛ باشد كه تصويري هر چند كلي را از شرح اين ماجرا به دست دهد.

 

در باب شعر و تاريخ و جايگاه آن

مشهور است كه نخستين شعر بشر را آدم(ع) سروده است و نقل است كه وي بعد از هبوط به زمين خاكي و ديدن فضايي متفاوت با آنچه در بهشت ديده بود، اشعاري سرود(بحار الانوار، ج 79، ص 290). برخي نيز اشعار نخستين آدم را، متأثر از كشته‌شدن هابيل توسط قابيل و در رثاي او مي‌دانند كه دو بيت آن مشهور است(همان، ج 11، ص 219).

نزد امت‌هاي بعد از آدم نيز، شعر، هنري محترم و مهم شمرده مي‌شده است. يونانيان بعنوان پدران حكمت و ايرانيان نيز به عنوان بديل آنان، در اين هنر پرمايه بوده‌اند. اعراب نيز چنين بوده‌اند. در مجموع هر جا بشر به تفكري نسبي دست يافته يا در دامن آييني مذهبي يا ماورايي چنگ انداخته بود، شعر را نيز سهمي داده و از آن بهره‌اي جسته بود. كتاب‌هاي «فن شعر» كه عمده‌ترين و مشهورترين آن از ارسطو حكيم يوناني است و «الشعر و الشعراء»هايي كه در ميان اعراب تدوين شده بودند، همه و همه بيانگر اهميت شعر در جوامع بشري است. فيلسوفان بسياري به اين هنر، مايه داده بودند و آن را به عنوان يكي از فنون منطق پذيرفته بودند كه تا امروز نيز امري معتبر است.

شعر، هم‌چنين در همه دوره‌ها و دوران‌ها، از ابزارهاي مهم براي رسيدن به مقاصد شاعران و جوامع آنها بوده است. اين اهداف و مقاصد مي‌توانسته شخصي باشد، مثل عشق، مي‌توانسته سياسي باشد، مي‌توانسته نظامي باشد و مي‌توانسته هزل و هجو يك قوم يا يك ملت باشد. در جنگ‌ها، خاصه در ميان اعراب، شاعران و شعر آنها اهميت داشته و وسيله‌اي بوده است براي رسيدن به پيروزي، كه گاه نيز سخت مؤثر مي‌افتاده است.

در «چهار مقاله» "عروضي سمرقندي"، شاعران، دبيران، طبيبان و منجمّان، چهار طبقه نزديك پادشاهان و رهبران دانسته شده‌اند كه نقشي اساسي در جاودانه‌كردن نام آنها در تاريخ دارند(ص 18).

 

شعر در نزد اعراب

شعر، خاصه در ميان اعراب نقش و اهميت فوق‌العاده‌اي داشته است. در روزگار جاهليت، شعر، رسمي‌ترين و جدي‌ترين هنر اعراب بوده است كه به دليل نوع و شيوه زندگي آنها، كه عموما از مدنيت به صورت جدي آن خارج بوده و نهايتا در يك نوع بدويت مدرن سپري مي‌شده است و در غياب ساير هنرها، جايگاه خاصي مي‌يافته است. اعراب جاهلي، براي شعر و شاعر حرمت و احترام فوق‌العاده قايل بودند و او را فردي متصل با ماوراء طبيعت مي‌دانستند كه موجودي مانند جنّ از او مراقبت مي‌كند و شعرش را به او الهام مي‌نمايد. حتي نام برخي از اجنّه شاعران را كه از معتقدات عرب آن روزگار است، مي‌توان از خلال تاريخ‌نوشته‌ها دريافت. مثلا مشهور است كه جنّ «اعشي»، «مسحل» نام داشت، جنّ «امرؤالقيس»، «لافظ» و جنّ «عبيد بن ابرص»، «هبيد» بود.(المفصل في تاريخ‌العرب، د.جواد علي، ج 8، ص 119).

شعر، آن مايه نزد اعراب شهرت و قبول عام داشته، كه هر سال بهترين سروده‌هاي شاعران جمع‌آوري و بهترين آنها به عنوان شعر منتخب سال به ديوار كعبه آويخته مي‌شده است و «معلّقه» نام مي‌گرفته است كه مشهورترين آنها، هفت شعر از شاعران مشهور عرب جاهلي است که موصوف و مشهور به «معلقات سبع» است. علاوه بر اين، مكان‌هاي ويژه‌اي براي شعرخواني شاعران در گذرها و بازارها وجود داشته است كه «سوق عكّاظ» مشهورترين آنها بوده است و وصف مفصل آن را در «فهرست» "ابن نديم" مي‌توان ديد(صص 224 تا 244). قطعا از آنچه بوده است، شرح مختصري از خلال تاريخ به روزگار ما رسيده است كه تا حدّي شرح و وصف جايگاه شعر در ميان اعراب جاهلي را باز مي‌نمايد، و الّا، شعر نيز مانند شرك و تجارت، در روزگار اعراب جاهلي، حتما داستان مفصل‌تري داشته كه به صورت کامل به روزگار ما نرسيده است.

ظهور اسلام و تنزيل قرآن و دريافت و نشر آن توسط پيامبر(ص)، صورت تازه‌اي از سخن را در ميان اعرابي كه بسيار به سخنوري مفتخر بودند، نمايان ساخت. اعراب در استيصال و درماندگي حاصل از رو‌به‌رويي با كلام الهي، به روشني دريافتند كه قرآن سخني زميني نيست، پس آن را شعر و سحر لقب دادند و محمد (ص) را كه پيام‌آور الهي بود، شاعر، ساحر و مجنون ناميدند.

برای خواندن متن کامل مقاله،به قسمت ادامه مطلب بروید.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 11:33 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

چند و چند اي عشق، خواهی کرد آيا امتحانم؟!

کي؟ کجا؟ باری به پايان مي‌رسانی داستانم؟!

دارد از ره مي‌رسد آن «چلّه معروف» کم‌کم

حرفِ تقويم است... آری! در سراشيب خزانم

من نمي گويم که مي‌لرزد قلم در دست، اما

چند مي‌جویی که دست‌افشانی آيا می‌توانم؟

چند و چند ای عشق از احوالِ شاعر پرس‌وجوها؟!

دفتر و ديوان همان است و  من آن «ديوانه‌جان»ام

·         

بگذريم... اکنون که بازم آزمودی خوب بشنو!

آرش‌ام... وين آخرين تير است اندر تيردانم

آخرين فصل است و بعد از اين زمستان است و... ـ باری‌ـ

من به سودای تو اي آغوشِ گرمِ مهربانم

·         

لحظه‌اي در آينه چشمانِ خود را خوب بنگر...

من نمي‌خواهم که عاشق باشم... اما مي‌توانم؟!!!  

                                                           محمدرضا تقی دخت

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 10:46 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

اين شعرِ شايد بيست ساله، داستان‌ها دارد ناگفته... اما خود، گفت‌وگویی است با ذوالجناح، وقتی از ميدان بی‌سوار برمي‌گردد...

با احترام به صاحب‌اش، تقديم‌اش کرده‌ام به: دوستِ گرانمايه دکترعلي‌رضا فولادی

 

چه تنها می‌روی غمگين به سوی خيمه‌ها؟! ... برگرد

پريشان‌يالِ زخمی، قاصدِ خون خدا... برگرد

نمي‌دانم چه در سر داری... اما خوب مي‌دانم

که درمي‌مانی آن‌جا از جوابِ بچه‌ها... برگرد

تو با اين چشم‌ها ـ اين چشم‌هایِ خيسِ خون‌آلودـ

به آتش مي‌کشی چشمانِ اهلِ خيمه را... برگرد

چه خواهی داد پاسخ؟ پرسش اهل حرم اين است:

«چرا برگشتی از هنگامه؟! کو بابایِ ما؟!»... برگرد

 

گلوی تشنه بر بالایِ نی عطر اذان دارد

معطّر گشته دشت از اين اذانِ آشنا... برگرد

و آن‌سوتر صدایی مبهم  ـ اما آشناـ جاری‌ست

گلی گم‌کرده زینب در ميان نيزه‌ها... برگرد

 

تو را تن‌پوشی از زخم است و در ميدان تنی صدچاک

که مرهم مي‌نهد اين زخم‌های کهنه را... برگرد

                                                            محمدرضا تقی دخت

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 18:26 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

گفتی که سر ندارد آدم... ولی سر دارد

بايد فقط کلاه‌اش‌ را از سرش بر دارد

چيزی حجاب او شد، چيزی به نام «عقل»‌اش

و بست راهِ او را که چشمی بهتر دارد

چيزی که ذوقِ پرواز را از آدم گرفته‌ست

از آدمی که بيش از پرنده‌ها پَر دارد

دلمشغول‌اش کرد اين عقل، با داستانِ گندم

اين آسياب اما، يک چرخ ديگر دارد

اين آسياب ـ‌ باری‌ـ  افسانه‌ای قديمی است

که مي‌چرخد تا آدم حُمق مکرر دارد

حتا پيغمبران هم جمعی رَهبان‌اند اماـ

آدم خود در درون‌اش صدها پيغمبر دارد

بايد عقل‌اش را آدم، با عشق‌اش کم‌سو کند

آيا پيغمبر جز اين، وعظی در دفتر دارد؟!

·         

بايد عاشق شد آری... اين عشق است آن‌چه آدم‌ـ

بايد به احترام‌اش کلاه از سر بر دارد

                                                محمدرضا تقی‌دخت

 

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 16:56 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

                                                    با احترام برای: دکتر بنفشه ‌زهرايي

 با روزنامه‌ها و خبرهاشان، عمری‌ست خوگرفته به تکراریم

«ناچار شکلِ زيستن» اين بوده‌ست، ما سال‌هاست «زنده‌ي ناچاريم»

فرقی نبوده بين شما و من، بين من و تمامی آدم‌ها

شايد که سرنوشت چنين بوده‌ست، کاين‌گونه در حضيض گرفتاريم

هر روز روزنامه خبرهايش، يک مشت حرفِ ثابتِ تکراری‌ست

زندان واژه‌هایِ تهی از مغز... ما «بنديانِ بی در و ديواريم»

هرگز کسی سوال نخواهد کرد: «معنایِ آدميتِ آدم چیست؟»

رنگ لباس، مذهب، خط و ربط... اين‌هاست آنچه اصل مي‌انگاريم

اين آمد... آن يکی کس ديگر رفت... وين نيز رفت و فرصت او طی شد

يعنی در اين مکّررِ بی‌معنی، بايد که رفت و آمده بشماریم

يا نه طلا گران شد و نفت ارزان! نرخ دلار و ارز شناور چند؟!

با چند و چند و چند و چرا و چون، تا چند مومنان سبکباريم؟...

                                                                              محمدرضا تقی دخت

 

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 11:30 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

اين شعر را ساعتی مانده به سال تحويل90 کنار دريای مازندران نوشتم؛ در هوایی تيره و اخمو پس از بارانی تند که همه را  از ساحل دور کرده بود...

 

ساحل خاموش، چون خاموشی‌ات زيبا...

موج‌ها کف‌بردهان تا دورِ ناپيدا

آسمان ابری‌تر از احوالِ اين ايام

ماسه‌ها تَر، سنگ‌هایِ شُسته در هرجا

آسمان تاريک و ـ باری ـ شيشه‌هایش تار

و ابر می‌خواهد بشويد شيشه‌هایش را

نم‌نم باران به روی من که تنهايم

من که «تنها مانده»‌ام در ساحل دريا

عيد در راه‌ است و من دور از تو در ساحل

در سرم آهنگ شعر «آي آدم‌ها...»

·         

عید در راه است و ساحل شُسته و تازه‌ست

عيد در راه است و می‌دانند ماهی‌ها

عید در راه است و من دلتنگ و بارانی

 و آسمان ابری‌ست مثل خانه‌ي نيما...

                                                 محمدرضا تقی دخت

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 12:33 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

ای عشق! خوش‌آمد تو و اين خوش‌خبری را

ای خانه‌نشين کرده مرد سفری را

زيبایی و ناگاه، چه گويم که به تمثيل‌ـ

انگار رها کردند از شیشه پَری را

من شاعرم، اما به چه تشبیه توان کرد

چشمان تو وقتی که به من می‌نگری را

يک شاخه گلِ سرخی و تنهاییت زیباست

حیف است کنار تو ببینم دگری را

سرخ است و پر از وسوسه‌ي بوسه و برده‌ست‌ـ

لب‌های تو از فکر من انديشه‌گری را

 

کامی بده ای آمده بی هيچ خبر، عشق!

تا تازه کنم لذت اين بی خبری را...

                                             محمدرضا تقی دخت

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 17:9 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

مثل باغی کز بهار آهنگِ ماه تير دارد

با تو ـ‌ باری‌ـ روزگارم روی در تغییر دارد

با تو آری!  با تو... ای تاک نجيب چهل ساله!

با تو که هر خوشه‌ات اکسیر در اکسیر دارد

نیست جز آسودگی اين‌سان پريشانی در عشق‌ات

دوست می‌دارم مدامم فکر تو درگیر دارد

کودک مکتب ـ که من باشم‌ـ فقط می‌خواند، اماـ

عشق در آیاتِ چشمان تو بس تفسیر دارد

مثل شب‌های پريشانِ دگر خوابی نديدم

خوب مي‌دانم ولی بی‌خوابی‌ام تعبیر دارد

راه بسيار است تا تو مرز پاک عاشقی‌ها!

وينک آرش در کمان خود فقط يک تير دارد

·        

بی خيال هرچه... بنشين قهوه‌ای با هم بنوشيم

جان شيرينم! که لب‌هایت شکر با شير دارد...

                                                             محمدرضا تقی دخت

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 9:52 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

سر می‌گذارم خسته بر زانوت، چون طفلِ ناآرام... خوابم کن

دستی بکش آرام بر موهام، با لحنِ يک مادر عتابم کن

من کودکِ عقل ارسطويم، تو مادرِ عشقی که برهان‌زاست                       

سخت است ـ‌ مي‌دانم‌ـ ولی يک‌بار، از کودکانِ خود حسابم کن

سی‌سال اين عقلِ عبث برده‌ست، با خود مرا هر سوی، اما توـ

اکنون که سر بر دامنت دارم، با منطقِ مهرت مجابم کن

بيهوده‌ام، بيهوده... مي‌دانم، چون خانه‌ای از ماسه در ساحل

اما تو اي دريای شورانگيز! آرام غرقم کن، خرابم کن

من برفِ کنج دره‌ها هستم، سی‌سال در خود مانده، يخ‌بسته

حالا که پايين آمدی از کوه، اي آفتابِ مهر! آبم کن

سی‌تکه حرف گنگِ بي‌ربطم، سی‌جزء مشتاقیّ و حيرانی

سی‌پاره برگ کهنه‌ام...آرام، شيرازه‌ام بند و کتابم کن

•         

از راه دوری آمدم ـ‌ باری‌ـ حیران ميان عقل و ناچاری

سر مي‌گذارم خسته بر زانوت، چون طفلِ ناآرام...خوابم کن

                                                                         محمدرضا تقی دخت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:30 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |

 دیر آمده بودم

شاید هزاران سال

وقتی که چینی بر جبین آب

                                  می‌افتاد

یا پنجۀ خشک چناری را

می‌برد با خود، باد،

ما یادمان می‌رفت

که بین چین و آب و

                       باد و برگ

پیوند دیرینی‌ست

                    چون پیوند عشق و مرگ

یک گل که می‌پژمرد

در ما کسی می‌مرد

*

تقویم‌های کوچک ما را

توفان ورق می‌زد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(حسین منزوی)

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 12:37 توسط محمدرضا تقی‌دخت| |